تبليغاتX
خلوت شاعرانه
خلوت شاعرانه
شعر - ادبیات - و هر آنچه از دل بر آید...
در خلوت تنهایی

ای برگرداننده روز و شب به هم ، ای که دلها و دیده ها را بایک جرقه دگرگون می سازی ، ای که با یک نظر حال ها را منقلب می کنی ، اکنون وقت آن است که حال ما را به نیکوترین شکل ممکن برگردانی!

لحظه هایتان پر نور ، دل هایتان آرام ، لبهایتان همیشه خندان باد. آمین

الهی! به من نگاهی عطا کن که ببینم و بشناسم گناهانم را ! گناهانی که شاید گناهشان ندانم. گناهان بزرگی که در نظرم کوچک می نمایند. خدایا! یاری ام کن در دیدن و دوری گزیدن از معاصی. دستم را بگیر در رسیدن به چشمه معرفت و شتشو در زلال رحمت. الهی بال کوشش مرا به آسمان بینش برسان و لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار و مرا در غربت دنیا تنها مگذار.

 

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 2:5 |

عطر شقایق

می توان با یک گلیم کهنه هم ... روز را شب کرد و شب را روز ... می توان با هیچ خواست ... می توان مهربانی را ... خدا را ... عشق را باور کرد ... می توان در دفتر فردا نوشت ... خوبی از هر چیز دیگر بهتر است.

 

سلام دوستای گلم . حال همتون که خوبه . آرزوم اینه که خوب باشه . می دونم که از دست من خیلی ناراحتین و می دونم که حق دارین . نه بهتون سر زدم و نه وبلاگ رو آپ کردم خلاصه همتون ببخشین دیگه . به همتون سرمیزنم . تا بعد مواظب خودتون باشین . 

 

دلم گرفته امشب در خلوت شبانه

هوای گریه دارم ز سوز این ترانه

از دست رفته فرصت تا کی صبور باشم

در آرزوی وصلت جان از تنم روانه

بر عاشقان نظر کن ای منتهای خوبی

ابروی نازنینت محراب را نشانه

از عشق جانگدازت و زنور جانفزایت

مدهوش و بی قرارم باقی همه بهانه

در سینه شقایق عطر تو می تراود

بر لوح جان عشاق نام تو جاودانه

تا بگذری از اینجا ای غایب از نظرها

چون خاک زیر پایت بر خیزم از میانه

                                                              "مهدی عابدینی"

 

محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی ، مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رسانیدن دم به بازدم. عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که با تراش محبت و صداقت ، آن را چو نگینی بر انگشت عشق روح خود کند. کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس ، پشت می کند در واقع خدا را شناخته ، و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویداد ناخوشایندی دور می کند. کسی که به مهر و بخشش ، چون پرنده ای آزاد و رها می نگرد که آسمان سینه دوست را پهنه اوج گرفتن می داند ، هرگز ! رایحه خوش عشق را از خاطر نخواهد برد و همیشه عاشقی مشتاق خواهد بود و اشتیاقی عاشقانه برای بودن در کنار دوست خواهد داشت. هنوز من و تویی بدون عشق متولد نشده و این حقیقت جاودانه است که عاشق رها می کند تا همیشه بمانی و آن کس که تو را در بند می کند فقط یک دوست گرسنه و بی تجربه است که فرق بین قفس و باغ ، و پرواز و نغمه حزن انگیز را نمی داند. بزرگ ترین معجزه عشق این است که سلطه ، نفاق تزویر و ریا را رها کنی و دل به محبت ، عفو و ایثار ببخشی.در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهرورزی نخواهی یافت و هیچ چیز در دنیا بر مسندی بالاتر از نور محبت بر قلب کسی نمی نشیند. دل را به خدا بسپار ، برایش دلبری کن، آری با مهربانی توجه اش را به خودت جلب کن ، با عفو و رهایی نگاهش را معطوف خود کن ، با خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی حکمت الهی اش غرق در سرور شو. این عطر مشام انگیز الهی بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد...

                                                             *****

پروردگارا ، به دستهایم که خالیست از محبت ، نظری بینداز! که چگونه در ناتوانی مانده ام. ای دانای بی نیاز! هر جا که باشم نام تو را بر لب دارم و یاد تو در دلم غوغا می کند...

 

میخواستم نظرتون رو در مورد این پست بدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 15:14 |

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید

از حسرت دهانش آمد بتنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن بر آید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن بر آید

                                                       " خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی "

                                                    

از تصور حضور قدومت در لحظاتم لحظه نور باران می شود ، آن چنان که نمی توانم چشم بگشایم. در این همه نور ذوب میشوم و از نو متولد میشوم. با روح مشتاق کودکانه ام در نور و عطر تو طواف می کنم ، نه ، پرواز می کنم ، اوج می گیرم و انگار از زمین جدا میشوم دلم را ، این دل کوچک بی قرار را به تو می سپارم ، سر بر دامن لطف تو می گذارم ، تو مرا غرق آرامش می کنی ، تو مرا از اطمینان پر می کنی. حس حضورت محشر است و لحظه در یاد تو گم شدن ، لحظه ناب شکفتن. وقتی تا آخرین پله تا اوج مرا بالا می بری ، وقتی می بینم کسی آن بالاست که دستانم را در دست گرفته و مرا بالا می برد ، وقتی به او می رسم ، ذره ذره های وجودم نیز با لحظه دگرگون می شود.بالاترین موهبت زندگی ام ، خدای مهربانم ، تو را دوست دارم. کمکم کن تا با تو عهدی ببندم ، استوار توان تعهدی را بر من ببخش ماندگار ، از تو کمک می خواهم ، از تو پیش از هر چیز تو را می خواهم. از تو ، ایمانی ناگسستنی و باوری استوار را ، در بهترین و بدترین شرایط توکل به تو را ، شکیبایی متین در اوج بی تابی و بی قراری را ، در صعب ترین شرایط ، سهل ترین آرامش را می خواهم. برای یافتن راه درست از تو یاری می خواهم ، کمک کن راضی باشم به هر آن چه تو برایم می خواهی ، که هر آن چه تو خواهی خیر مطلق است ، تنها اگر تو بخواهی هر اتفاق دشواری نیز پر از تضمین سعادت است. اکنون که به لطف خود به من جرات خواستنش را عطا کردی ، بیش از قبل یاریم کن که رضا باشم به آن چه تو بخواهی ، نه آن چه گمان می کنم خیر است و من می خواهم ، پروردگارا تو خود خیر واقع را بر من بنما و راهش بر من بگشا.

سپاسگذاری یکی ار شیوه های شناخت حضور خدا در همه چیز است.         " وین دایر "

                                                         <<<<<>>>>>

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:(( دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!))

گفت و گوی عاشقانه با خدا تنها راه دست یابی به معنویت راستین...

میخوام نظرتون رو بدونم؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 1:44 |

هشدار: مديريت اين وبلاگ هيچگونه مسئوليتي در قبال مطالب ارائه شده در ساير وبلاگها و سايتهاي موجود در لینکستان را نمي پذيرد. بديهي است مسئوليت مطالب مذكور بر عهده مدير وبلاگ يا سايت ارائه كننده مطلب ميباشد